متن سربرگ خود را وارد کنید
روز
ساعت
دقیقه
ثانیه
جستجو
این کادر جستجو را ببندید.
قلبم گفت بله؛ آسترولوژی گفت نه
فهرست مقاله

از زمانی که کودک بودم، سرنوشتم را می‌دانستم. نه به شیوه‌های ظریف که برخی از معتقدان به سرنوشت می‌دانند، بلکه به شکل بسیار غیرظریف که بسیاری از هندوها می‌دانند.

من چیزی دارم که ما آن را “چارت تولد” می‌نامیم، یک آسترولوژی شخصی ممتاز. بر اساس موقعیت ستارگان در زمان و مکان دقیق تولدم، چارت تولد نقشه‌ای از زندگی‌ام را فراهم می‌کند که آسترولوژرهای هندی می‌توانند – البته با هزینه‌ای – همه چیز، از جمله خلق‌وخوی من (او زبانی تند و سرسخت خواهد داشت) و شغل من (او موفقیت بزرگی خواهد داشت و در دولت مورد احترام خواهد بود) را پیش‌بینی کنند.

بعضی از آسترولوژرها به طور طبیعی با استعداد هستند، در حالی که دیگران به نرم‌افزارهای برنامه‌ریزی برای پیش‌بینی‌هایشان متکی هستند. خوانده‌ام که هند ممکن است خانه‌ی بیشترین تعداد آسترولوژرها در جهان باشد زیرا بسیاری از مردم در آنجا برای سوالات بزرگ و کوچک به مشاوره‌ی آسترولوژی مراجعه می‌کنند: چه زمانی برای ازدواج وقت مناسب است؟ آیا باید این کار را قبول کنم؟ آیا در دادگاه پیروز خواهم شد؟

اعتقادات خانوادگی

وقتی والدینم به آمریکا آمدند، اعتقادات آسترولوژی‌شان را با خود آوردند. در طول سال‌ها، آن‌ها از سفرهای سالانه‌شان به هند با به‌روزرسانی‌های جدید به زبان گجراتی یا هندی درباره‌ی من و خواهران و برادرانم از آسترولوژرهایی که موکلین مشهوری داشتند، بازمی‌گشتند.

بعد از جستجو در کیف‌های والدینم برای لباس‌های جدید و خرت‌وپرت‌های بازار، ما بچه‌ها دور میز آشپزخانه جمع می‌شدیم در حالی که مادرم عینکش را به چشم می‌زد تا سرنوشت‌های ما را ترجمه کند.

او گاهی مکث می‌کرد و پاراگراف‌های کاملی را رد می‌کرد، در این مواقع ما سعی می‌کردیم خبرهای بدی را که او از ما پنهان می‌کرد حدس بزنیم. او ادعا می‌کرد که نمی‌خواهد پیش‌بینی‌ها به طور نامناسب تصمیمات ما را تحت تأثیر قرار دهد.

تحقق پیش‌بینی‌ها

در طول سال‌ها، چندین مورد از این پیش‌بینی‌ها به نظر می‌رسید که به وقوع پیوسته‌اند. برادرم در سن ۲۵ سالگی به اندازه‌ای بیمار شد که نیاز به پیوند کلیه داشت. خواهرم در ۳۰ سالگی ازدواج کرد.

و با وجود اینکه من به عنوان یک نوجوان بسیار خجالتی بودم، به یک وکیل زبانی تند و مورد احترام در دولت تبدیل شدم. مطمئن نیستم که ما هنگام زندگی این پیش‌بینی‌ها خیلی به آن‌ها فکر می‌کردیم. اگر هم فکر می‌کردیم، آن‌ها را به تصادف نسبت می‌دادیم.

شک به تعیین‌گرایی

به عنوان یک هندی اهل نیوجرسی، اغلب علیه این تعیین‌گرایی اعتراض می‌کردم و به تفاوت‌های بین خوانش‌ها به عنوان شواهدی از نادرستی آن‌ها اشاره می‌کردم، حتی اگر چندتایی به حقیقت پیوسته بودند.

وکیلی در من به عقلانیت و منطق علاقه داشت و این ایده که نتایج از پیش تعیین شده‌اند، با تمام کار، تحصیلات و جاه‌طلبی‌های من در تناقض بود. باور والدینم به سرنوشت را ناآرام‌کننده و غیرآمریکایی می‌دانستم.

پدرم می‌گفت: «آمی، این‌طور نیست که سرنوشت تو با هر خوانش تغییر کند. آن ثابت است. فقط این است که برخی از آسترولوژرها در گفتن داستان تو بهتر از دیگران هستند.»

شکست در عشق

یکی از داستان‌های بسیاری که والدینم – و در نهایت خود من نیز – می‌خواستیم با هر بار روایت تغییر دهیم، داستان ازدواج من بود.

وقتی ۲۷ ساله بودم، نامزدم بعد از دو سال تلاش برای تقویت رابطه‌مان، نامزدی را شکست، که از کمبود عشق نه بلکه از کمدی خطاهایی شامل سوء‌ظن به جادوی سیاه» توسط اعضای خانواده‌های ما که منجر به بی‌اعتمادی بین من و نامزدم شد و در نهایت برنامه‌ها و رؤیاهای ما را از هم گسیخت.

پذیرش سرنوشت

وقتی روی کاناپه والدینم بی‌حرکت افتاده بودم و از این ماجرا دل‌شکسته بودم، مادرم سعی کرد مرا تسلی دهد. او در حالی که موهایم را نوازش می‌کرد، به من گفت که همیشه پیش‌بینی شده بود که من در این سن یک “رابطه شکست‌خورده” خواهم داشت.

او می‌خواست زودتر به من بگوید، زمانی که اوضاع خوب نبود، که بهتر است قطع رابطه کنیم، اما یکی از آن مواقع بود که او امیدوار بود آسترولوژرها اشتباه کرده باشند.

او به من اطمینان داد که هیچ‌کدام از این مسائل تقصیر کسی نبوده است: نه من، نه نامزدم، نه خانواده او و نه خانواده ما. این فقط سرنوشت ما بود که مدت‌ها پیش از ملاقات من و او نوشته شده بود.

نمی‌توانستم بفهمم که با وجود عشق فراوان و هماهنگی میان ما، چرا به هم نرسیدیم. از بازپخش هر حرکت غلط و کلمه‌ی نادرست خسته شده بودم. نمی‌توانستم صدای درونی‌ام را که مدام می‌گفت “اگر فقط …” و “شاید اگر این کار را نمی‌کردی …” خاموش کنم.

در عوض، سعی کردم به آرامش بزرگی که هیچ‌کدام از رفتارهای ما اهمیت نداشت، تکیه کنم. به خودم گفتم که در یک کتاب ماجراجویی انتخاب خودت گیر افتاده‌ام که همه مسیرها به همان پایان غم‌انگیز منتهی می‌شود.

و به این شکل، بالاخره توانستم خودم را از کاناپه جدا کنم و به زندگی‌ام در نیویورک بازگردم، جایی که باید برای آزمون وکالت آماده می‌شدم.

هدیه‌ای از سرنوشت

چند هفته بعد، برای ناهار به نیوجرسی بازگشتم تا با والدینم ملاقات کنم، جایی که آن‌ها پاکتی و یک کیسه پلاستیکی کوچک حاوی آویز با سنگی شفاف و به رنگ آبی کم‌رنگ به من دادند.

پدرم گفت: «این یک سنگ ماه است.»

مادرم اضافه کرد: «این گران‌قیمت و نادر است.»

به پاکت نگاه کردم. در گوشه بالا سمت چپ با حروف قرمز نوشته شده بود: «ماتری ویژن، متخصص در مشاوره و مراسم ازدواج.» پاکت به “خانم آمیتا پاتل امریکا” (با نام من اشتباه نوشته شده بود) آدرس داده شده بود.

قلبم فرو ریخت وقتی به یاد تبلیغات برخی دیگر از مشاوران ازدواج در تلویزیون ماهواره‌ای هندی افتادم: «زندگی عشقی‌تان خوب پیش نمی‌رود؟ مشکلات سلامتی دارید؟ همه چیز به اشتباه پیش می‌رود؟ ممکن است تحت تأثیر جادوی سیاه باشید. با ما تماس بگیرید و تمام مشکلات شما حل خواهد شد.»

همیشه به آن احمق‌های ناامید که هدف این تبلیغات بودند، ترحم می‌کردم. حالا به نظر می‌رسید که آن احمق ناامید من هستم.

والدینم توضیح دادند که آسترولوژر پیش‌بینی کرده بود که آینده‌ی ازدواج من روشن خواهد بود، به شرطی که یک مانع برطرف شود.

 

ظاهراً، موقعیت دو ودیک “دوشا” (نقاط ضعف در آسترولوژی) در چارت تولد من من مانع از رسیدن من به زندگی عاشقانه پایدار می‌شد. آسترولوژر پیشنهاد کرده بود که پوشیدن این سنگ ماه می‌تواند تعادل را بازگرداند و انرژی‌های منفی را خنثی کند.

تردید و قبول

ابتدا به این فکر کردم که این فقط یک تلاش دیگر برای فروش جواهرات گران‌قیمت است. اما مادرم با چنان اطمینانی به من نگاه می‌کرد که نمی‌توانستم نه بگویم. او گفت: «آمی، فقط امتحانش کن. چه ضرری دارد؟»

به خودم گفتم که اگرچه به این مسائل اعتقاد ندارم، اما به خاطر آرامش والدینم، آن را امتحان کنم. سنگ ماه را به گردن آویختم و سعی کردم به زندگی ادامه دهم.

ملاقات با آینده

چند ماه بعد، در یکی از جلسات حرفه‌ای، با مردی آشنا شدم که به نظر می‌رسید همه چیزهایی را که همیشه در شریک زندگیم می‌خواستم دارد. او باهوش، مهربان و خنده‌رو بود و به طرز عجیبی، احساس می‌کردم که او را سال‌ها می‌شناسم.

سریعاً به یاد سنگ ماه افتادم و به این فکر کردم که شاید واقعاً تأثیری داشته است. این بار، تصمیم گرفتم به جای شک و تردید، به سرنوشت اعتماد کنم. شاید این همان فرصتی بود که منتظرش بودم.

پذیرش سرنوشت

از آن لحظه به بعد، یاد گرفتم که شاید برخی چیزها خارج از کنترل ما باشند و شاید گاهی تسلیم شدن به سرنوشت، راهی برای پیدا کردن آرامش باشد. با این حال، هنوز هم به تلاش‌ها و تصمیمات خودم ایمان دارم و معتقدم که هر دو می‌توانند دست در دست هم بروند.

در نهایت، قلبم گفت بله؛ و شاید این بار، آسترولوژی هم موافقت کرده باشد.

  • نوشته:  آمیشا ک. پاتل
  • منبع: نیویورک تایمز 2015
  • ترجمه: تیم تحریریه هورا
نویسنده :سروش دهقان

دیدگاهتان را بنویسید

ورود به سایت
نام کاربری / ایمیل / شماره موبایل خود را وارد کنید
بازیابی کلمه عبور
شماره موبایل یا پست الکترونیک خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
تغییر رمز عبور
یک رمز عبور برای اکانت خود تنظیم کنید
تغییر رمز با موفقیت انجام شد
ورود به سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر
ثبت نام در سایت
شماره موبایل / ایمیل را تایید و اطلاعات را تکمیل کنید
ثبت نام در سایت
شماره موبایل یا ایمیل خود را وارد کنید
برگشت
کد تایید را وارد کنید
کد تایید خود را در کادر زیر وارد کنید
ارسال مجدد کد تا دیگر